آخرین اخبار

تاریخ : 8. بهمن 1396 - 4:16   |   کد مطلب: 21902
خاطرات بانوی کرمانی ، زندانی سیاسی دوران انقلاب
برای شکنجه اصولا شلاق می زدند ، من سعی می کردم در زیر شلاق خودم را به بیهوشی بزنم تا کمتر اذیتم کنند ؛ این که اینگونه طاقت می آوردم و تکان نمی خوردم از امداد های الهی بود .

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی " زنان کویر " در ادامه گفت و گو با مبارزان انقلابی به سراغ فاطمه گرامی ؛ مبارز دوران انقلاب و زندانی سیاسی سال های 1355تا 1357 رفتیم.

اندم و سپس برای ادامه تحصیل به تهران رفته و در رشته علوم تربیتی فارغ التحصیل شدم در حالی که بیشتر وقتم صرف مطالعه و کسب آگاهی های سیاسی و مذهبی شده بود. تنها دلخوریم از بازگشتن به شهرمان این بود که می ترسیدم در آن جا افراد آگاه و قابل اعتماد را پیدا نکنم . دلم میخواست دری بسوی مبارزه گشوده میشد اما نه از دریچه کفر.

 

بعد از تحصیل به چه کاری مشغول شدید؟ به هر حال به عنوان معلم در رفسنجان مشغول به کار شدم یادم می آید که رژیم اعلام کرده بود که همه بالجبار باید عضو حذب رستاخیز بشوند و دفاتری را به مدارس می آوردند که همه امضا کنند .من نمی خواستم بنویسم و احتمالا به اجبار مدیر نوشتم و یا ننوشتم(دقیقا یادم نیست) . همین حرکت باعث شد که بیشتر زیر ذره بین عوامل ساواکی مدرسه بروم گرچه برای خودم مهم نبود و میدانستم مبارزه یک زمانی باید علنی بشود . البته بسیاری از روحانیون این کار را شروع کرده بودند که یا اسیر و یا تبعید شده بودند. در رفسنجان برای بالا بردن معلومات مذهبی خود و آشنایی با قرآن با چند نفر از دوستان به حضور آیت الله محفوظی که در رفسنجان تبعید بودند می رفتیم و در آنجا عربی و تفسیر می خواندیم به گمانم نوار های سخنرانی آیت الله  خمینی را هم از ایشان گرفته بودیم . در شهرستان رفسنجان سعی کردم دوستانم را تا حدودی آگاه کنم.

 

چه شد که دستگیر شدید ؟   نمی دانستم که اسمم در لیست سیاه رژیم رفته بود شاید هم افرادی از مدرسه گزارش داده بودند . بعدا فهمیدم آنجا فردی با ظاهر مذهبی با ما دوست شده و گزارش فرستاده است . علت دستگیریم خواندن کتابهای به قول آنها ممنوعه بود. ارتباط با گرو های سیاسی دانشگاه ابوریحان بیرونی ؛ شرکت در کلاس های دکتر شریعتی در حسینه ارشاد و ارتباط با رو حانیون بود. در آن زمان از نظر ساواک خیلی از کتاب ها مننوعه بود از جمله: رساله امام خمینی ، کشف الاسرار امام خمینی ، سرگذشت فلسطین با کارنامه سیاه استعمار علی اکبر هاشمی رفسنجانی ، (1343)نمونه های اخلاقی در اسلام (شیخ  محمد حسین کاشف الغطا سال 1344) اسلام و تبعیضات نژادی ، ژرفای نماز(سید علی خامنه ای)پرتوی از قرآن (آیت الله طالقانی)و بعضی از رمان ها......... اشاره نمود . به هر حال در خرداد ماه 1354 از طرف ساواک به سراغم آمدنند حدود 26 سال داشتم  در حالی که من عازم کرمان بودم مرا به شهر بانی بردند و محل اقامتمان را گشتند محل اقامت پر بود از کتاب و گاه نوارهای از آیت الله خمینی و دیگران هم بود .

 

اون لحظه چه حسی داشتید؟ تقریبا رنگ از صورتم پریده بود و همه بچه ها  سعی می کردند اگر میتوانند چیزهای را مخفی کنند اما مگر ممکن بود همه چیز را مخفی کنند؟ بالاخره ما را دستگیر کردند و به زندان شهربانی قسمت خواهران بردند و هریک از ما را در سلول انفرادی نگه داشتند. وقتی مرا به زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند احساس عجیب دو گانه ای داشتم قدم به جای می گذاشتم که بزرگان و مبارزان بسیاری را به آنجا برده بودند ، در عین حال سخت نگران بودم . لباس هایمان را گرفتند و لباس مخصوص خودشان که تونیک شلوار خاکستری رنگ بود بهمان دادند ، ما را چشم بسته بردنند تا جایی را نبینیم.

 

یادتان هست آنجا چه شکلی بود؟ آن زندان دارای سه طبقه و حیاطی دایره شکل که ساختمانش به صورت مدور به دور این حیاط ساخته شده بود . اتاق های بازجویی رو به حیاط بودنند و بند ها به حیاط متصل بودنند و با درب  آهنی قفل می شدند .در هر بندی تعدای سلول وجود داشت .  

 

از سلول انفرادیتان چیزی یادتان است؟     اتاق کوچک و کم نور با دربی آهنی که قفل و بند های محکم داشت سلول با لامپی روشن بود خط کشی های بر روی دیوار بود که افراد حساب روزهای خود را در سلول نگاه داشتند و کف آن موکتی کثیف و یک یا دو پتو در گوشه آن و دیگر هیچ . مجبور بودم بنشینم و انتظار بکشم تا ببینم چه میشود....  

 

بازجویی در آنجا چگونه بود ؟  بالاخره روزهای بعد مرا برای بازجویی بردند . ماموری می آمد و برگه ای می داد که هر کار کردیم را بنویسیم و امضا کنیم اما معمولا کسی چیزی نمی نوشت . دایره بازجویی از هشت تیم بازجویی تشکیل شده بود که با روش های مختلف به آزار و شکنجه متهمان می پرداختند  تا از آن ها در مورد فعالیت های سازمان متبوع و هم دستانشان اطلاعات به دست آورند در فاصله بازجویی مقدماتی تا مرحله دوم بازجویی و اعمال شکنجه متهم در سلول نگه داری می شد. سپس او را از سلول خارج می کردنند و به اتاق تمشیت که همان اتاق شکنجه بود انتقال می دانند. مسعول اتاق شکنجه حسینی شکنجه گر معروف ساواک بود. در اتاق شکنجه پیش از هر کاری دست و پای متهم را می بستند و در اول بازجو به طرح سوالات می پرداخت بعد از شنیدن پاسخ ها اگر قانع نمی شد دستور می داد که شکنجه را آغاز کند.گاهی بازجو همراه شکنجه گر به شکنجه میپرداخت . اسم مستعار بازجوی من محمدی بود و من بعد از انقلاب هم نفهمیدم که کشته شده یا فرار کرده؟ به هر حال همه انکار می کردند و کار به کتک و شکنجه می رسید فرد را به اتاق شکنجه می بردند و پاهای او  را می بستند و شلاق می زدند . مسعول شلاق زدن فردی به نام حسینی بود که با تمام قوا شلاق می زد و داد همه را در می آورد ، هم می سوخت و هم درد می گرفت در مورد حسینی حرف و حدیث زاد است. ((آقای جواد منصوری در مورد حسینی این چنین می گفن:حسینی به واقع یک گرگ و به تعبیر برخی گوریل و کفتار بود . او شخصا زندانیان را وحشیانه شکنجه می کرد و برخوردهای بسیار تند ،تحقیرآمیزو بعضا وحشیانه داشت . حسینی یک استوار ارتش بودکه به علت هیکل و قیافه بسیار بزرگ و بدقواره اش موجب ترس عده ایی می شد.)) البته انواع دیگر شکنجه ها هم بود مانند سوزاندن با اتو ،برق دادن ، سوزاندن با شمع بازجو ها فحش های زشت و رکیکی می دادند که آدم باور نمی کرد که این فحش ها از زبان آن آدم های شیک و کروات زده بیرون بیاید . رایج ترین شکنجه شلاق زدن بود که گاه پاها به شدت ورم می کرد و دفعه بعد که روی آن ها شلاق می زدنند زخم و خونی میشد و بعد هم عفونت می کرد که کار به پانسمان می کشید . آن وقت از شکنج های دیگر استفاده می کردند . بیشتر سخت گیری ها و شکنج ها برای کسانی بود که عضو گروه تیمی بودند و می خواستند محل گروه را پیدا کنند . معمولا وقتی یک نفر از گروه تیمی دستگیر می شد فرد دستگیر شده می بایست 24 ساعت طاقت بیاورد تا خانه تیمی را تخلیه کنند و دوستانشان دستگیر نشوند و رژیم هم بیشترین شکنجه را در همین مدت می آورد.

 

شما را چگون شکنجه می کردند ؟ اصولا شلاق می زدند ، من سعی می کردم در زیر شلاق خودم را به بیهوشی بزنم تا کمتر اذیتم کنند .باید چند دقیقه ای طاقت می آوردم تمام همتم را جمع میکردم ، سپس نام خدا را در  دلم تکرار می کردم تا موفق می شدم صدای حرفهایشان را می شنیدم که می گفتند غش کرده و گاهی آب هم رویم می رختند ، اما من هیچ حرکتی نمی کردم . این که اینگونه طاقت می آوردم و تکان نمی خوردم از امداد های الهی بود . چه چیزی از شکنجه ها برایتان آزار دهنده بود ؟  گاه شاهد شکنجه شدن کسانی که همه جایشان خونی بود و نمی توانستند راه بروند ،می خزیدند و یا مامورها آن ها را جا به جا می کردند بودم . قساوت و بی رحمی در آنجا به نهایت می رسید. صدای فریاد  ها گاه تا صبح می آمد و فضای زندان را درد آلود می کرد. شکنجه برای ساواک مرد و زن نمی شناخت . آن ها تا سر حدی که بتوانند اطلاعات بگیرند شکنجه می کردند و بیشتر از شلاق استفاده می کردند ،  چون درد بیشتری داشت و آثار کمتری هم به جای می گذاشت . البته انواع دیگر وسایل شکنجه رو هم از اسرائیل اورده بودند.

 

پس  از بازجویی ها به کجا می رفتید ؟ پس از بازجویی ها اولیه ما را به سلول انفرادی به سلو لهای جمعی می بردند . در سلول های جمعی که چند نفری بودند ، نظمی نسبی حاکم بود و یکی دو نفر از زندانیان با سابقه  تصمیم ها را می گرفتند .  

 

اوقاتتان را چگونه می گذراندید ؟  خوردن صبحانه ونهار زندان و شستن ظرف ها و تمیز کردن سلول و چند....بقیه اوقات به بیکاری و انتظار یا بازگویی خاطرات می گذشت . گاهی می دیدیم که افراد مذهبی و غیر مذهبی را قاطی می کردند . فکر می کنم این کارشان عمدی بود . بین افراد مذهبی هم اختلاف بود ،البته این را بعد ها فهمیدم بعضی وابسته به سازمان مجاهدین خلق بودند و بعضی آزاد و بعضی هم سایر گرو ه های مذهبی که وابسته به روحانیت بودند .

 

از وضعیت نظافت و بهداشت در آنجا برایمان بگویید ؟  هفته ای یک یا دو هفته ای یک بار ؛ خانمی که مامور حمام بود می آمد و دو نفر دو نفر ما را می برد . 5 دقیقه وقت می داد تا خودمان را تند تند بشوریم .یادم است هی می گفت وقت نیست زود باشید . البته ما گاهی سرمان را زیر همان دستشویی داخل بند می شستیم با آب سرد  با لباسمان خشک می کردیم .

 

آیا اجازه داشتید که عبادت کنید ؟ وقت نماز به در می زدیم گاهی نگهبان ها باز می کردند ، گاهی هم باز نمی کردند که بتوانیم برویم وضو بگیریم. یادم هست یک بار که داشتم نماز می خواندم یکی از بازجویی ها به نام منوچهری آمد و در سلول را باز کرد دید دارم نماز می خوانم مرا که پشت در بودم با در فشار داد ؛ اما من هم نامردی نکردم و نمازم را  نشکستم و به هر حال چند فحش زشت نثارم کرد و رفت .  

 

از محاکمه تان بگویید ؟ بالاخره روز محاکمه فرا رسید در آنجا چند نظامی در بالا شبیه دادگاه نظامی نشسته بودند ، چند سوال کردند از جمله چکار کرده اید؟ گفتم کتاب خوانده ام گفتند چه کتاب هایی ؟ من اسم چند کتاب داستان را بردم . معلوم بود دادگاه فرمایشی است . گفتند تقاضای عفو کن منظورشان (همکاری با رژیم بود)گفتم من کاری نکردم به هر حال در سال 1355 به 3 سال زندان محکوم شدم . کم کم انقلاب بالا گرفت ما از طریق اخبار تلویزیون رژیم و گاه خانواده ها می فهمیدیم چه خبر است حرف آزادی هم بود . سرآنجام در آبان ماه 1357 عد ه ای آزاد شدند و مردم به استقبال ان ها شتافتند و بقیه را هم مردم  پس از پیروزی آزاد کردند .

 

پس از پیروزی انقلاب به چه کاری مشغول شدید؟ پس از پیروزی انقلاب در دانشگاه تربیت مدرس به تحصیل ادامه دادم و پس از بازگشت از تهران در دانشگاه شهید باهنر کرمان به تدریس مشغول شدم و اکنون بازنشسته دانشگاه می باشم . در دوران بازنشستکی کتابی نوشتم به نام"تجربه نزدیک به مرگ و نگاه دین اسلام به آن" پرداختم .

 

کلام آخرتان به زنان کویر ؟ مردم به جای کمبود های اقتصادی (که جهانی است )تاثیرات انقلاب را در کشور های منطقه ببینند و  شاکر باشند ؛ و دیگر اینکه دولت و مسعولین توجه خود را به قشر کم درآمد جامعه بیشتر کنند تا در قیامت مدیون سختی های زندگی آن ها نباشند . به ورزش بانوان بیشتر توجه شود متاسفانه فضاهای ورزشی مناسب برای بانوان وجود ندارد و وسایل پارک ها مخصوص استفاده بچه ها و آقایان است . انتهای پیام/

دیدگاه شما

زنان کویر
منهاج