آخرین اخبار

تاریخ : 17. بهمن 1392 - 5:48   |   کد مطلب: 14450
زندگی یک سری سختیها دارد خصوصا با مردی که نتواند کارهای روزمره را انجام دهد . چون علاقه به شهید داشتم و می خواستم با خدا معامله کنم

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شاخه یاس:IMG13211170

اختصاصی شاخه یاس،

لطفا خودتان را معرفی کنید ؟   

اینجانب معصومه یوسفی همسرآزاده ,جانباز و شهید محمد رضایی سردارئی می باشم . دبیر آموزش و پرورش هستم و در سال 1365 ازدواج کردیم .

نحوه آشنایی شما با شهید به شکلی رخ داد؟

         طلبه بودم و در یکی از روستاها برای تبلیغ مبانی اسلامی  با خواهر ایشان آشنا شدم . شهید با همسر دوستم آشنا بودند و از این طریق به یکدیگر معرفی شدیم.در سال 1365 با ایشان ازدواج کردم و ثمره این ازدواج یک فرزند می باشد.

در مورد خصوصیات اخلاقی شهید مواردی را ذکر نمائید .

1- خوشرو , صادق , با گذشت و فداکار بودند و با جسم نهیف کارها را انجام می دادند . در خانه به روی همه باز بود. از نظر خانوادگی ایشان خانواده دوست بودند .زندگی توام با خوبی و خوشی داشتیم . ایشان معتقد به ولایت مطلق فقیه بودند و با تقوا و دوسال در اسارت بودند و در زمان اسارت ایشان مجروح بودند که منجر با جانبازی ایشان شد ( جانباز قطع نخاع) و هیچ گاه از زندگی پشیمان نبودند و ارزو می کردند که ای کاش سالم بودم و می توانستم خدمت بیشتری به نظام جمهوری اسلامی انجام میدادم .22 سال با شهید زندگی کردم به یقین می دانم که خداوند نعمتش را بر من تکمیل کرده است .

ایشان در چه سالی جانباز و اسیر شدند ؟

ایشان در سال 10/2/1360 در ساعت 2 شب در گروه خط شکن عملیات بیت المقدس  قطع نخاع شدند و همان زمان به اسارت در آمدند

کمی از نحوه اسارت ایشان برایمان بگویید؟

ایشان از زبان خود شهید گفتند 9 صبح چشم باز کردم و دیدم مجروح شدم و پاهایم قادر به حرکت نیست و حالت تشنج به من دست داد ابتدائ عراقیها فکر کردند که من شهید شده ام امام گروه بعدی مرا به اسارت بردند سه شبانه روز در سنگر های عراقی بودم حتی یک قطره آب به من ندادند و بعد از مدتی مرا به بیمارستان بصره بردند اما هیچ توجهی به من نمی کردند که مورچه ها به بدن من وارد شده بودند و میخواستند دستم را قطع نمایند . من با اشاره گفتم نمی خواهد و 54 روز در سلول انفردی بودم میخ های تخت در بدنم فرو می رفتند و ماهیچه های پا در اثر وجود موش و مورچه از بین رفته بودند بعد از 22 سال از طریق صلیب سرخ ایشان ازاد شدند

ایا زندگی با جانباز قطع نخاع برای شما سخت نبود ؟

زندگی یک سری سختیها دارد خصوصا با مردی که نتواند کارهای روزمره را انجام دهد . چون علاقه به شهید داشتم و می خواستم با خدا معامله کنم سختی را حس نکردم وقتی پایان کار ثمر بخش است سختیها از عسل شیرین تر است . سختیها لذت بخش است .کلیه فامیل با ازدواج ما مخالف بودن و 7 سال قطع ارتباط کردند .اما من از روی شعور و آگاهی زندگیم را انتخاب کردم .

نحوه برخورد شهید با خانواده چگونه بود ؟

ایشان 10 خواهر و برادر بودند شهید فرزند چهارم خانواده بود. و برخورد بسیار عالی همرا ه با احترام به خانواده داشتن.

لطفا یک خاطره از شهید برایمان باز گو کنید .

زندگی ما تمام خاطره است . نزدیک شهادت علاقه ما به هم بیشتر شد و همیشه با هم بودیم زمانی که حالشان بدتر شد آقای گروهی مسئول بنیاد شهید گفتند در سال 1386 شما را باید اعزام کنیم تهران چون ایشان کلیه هایشان را از دست داده بودند .  ایشان گفتم من بدون زن و فرزندم جایی نمی روم چون علاقه زیادی به فاطمه داشتند و می گفتند الهی بابا به فدای فاطمه گردد .ایشان گفتند از من عکسی بگیرید که در زمان شهادت من داشته باشید . من عید نوروز نیستم . شهید میدانست که به شهادت می رسد می گفت من خواب دیده ام که دو نفر از پشت پنجره به داخل آمدند ومن را به خود بردند و نگذاشتند به خانواده ام بگویم هر چی اسرار کردم جوابم ندادند از آسمان اول رد کردم و به ساختمانی رسیدیم که دراین ساختمان روشن بود و دیدم آنجابچه های بسیجی نشسته اند و گفتند تو به جمع ما امده ای گفتم زن و فرزندم ناراحت هستند وقتی پایین را نگاه کردم دیدم خانه نورانی بود و گفتند که ما از بچه های تو نگداری میکنیم پنجشنبه ساعت 2:30 در بیمارستان علی ابن ابطالب به شهادت رسیدند و در لحظه شهادت همه اقوام بودند خدا را فرا می خواندند و تا لحظه آخر می گفتند یا ابا عبدالله

از فاطمه برایمان بگویید .

فاطمه زمانی که پدرش به شهادت رسید پشت در اتاق به در می کوبید و پدر را صدا می زد .دردلهایش را برای بابا با نامه می نویسد و به بابا میگوید .

در پایان اگر صحبتی دارید بفرمائید .

از خدا میخواهم که خدا توفیقم بدهد  که بتوانم دور دانه شهید را بزرگ نمایم و تنها آرزویم این است که خدا مرا از شهدائ و اهل بیت جدا نکند.

دیدگاه شما

زنان کویر
منهاج